شوروم بزه هوایأ
میرم تی او نگاهأ
ترجمه فارسی:
مه گرفته است
برای آن نگاهت میمیرم
شوروم بزه هوایأ
میرم تی او نگاهأ
ترجمه فارسی:
مه گرفته است
برای آن نگاهت میمیرم
خسته از مشغله های تنهایی
پ ن:
به زودی برمیگردم و یه سر و سامونی به این وبلاگ میدم…کماکان هوا بس ناجوانمردانه سرد است.
چشمک میزنه…
وای که چه لحظه دلنشینیه….
ستاره نیست…دختر نیست… زندگی نیست…این گوشی منه که با چشمک زدنش فریاد میزنه که پیام دارم.
با شوق و ذوق بی پایان به موبایل هجوم میبرم!
آره..خودش گفته بود منتظر اس ام اس من باش.
- آهنگ پیشواز ما ساندیس خوریم به مناسبت افتضاح کارخونه ساندیس سازی!
دوست داشتن یه بازی بچه گونست
مثل لی لی !
وقتی پات به خط میخوره ناراحت میشی
من ترجیح میدم هیچ وقت بازی نکنم تا پام به خط نخوره
من طاقت ندارم دیگه ببازم…
برق رفت…
به همین سادگی شروع شد آشنایی من و تو.
دیگر بوسه های پنهانی در کار نیست. من و تو در کنار هم و تنها… کاش مامور اداره برق هیچ وقت به محله ما نیاید تا سیم های فرسوده را تعمیر کند.
نور این شمع کافی است.
به قدری که چشمهای گیرایت را ببینم، چشمایی که همیشه ترس داشتم با لذت و تمام وجود به آن خیره شوم.
آخر میدانی…خبر چین زیاد است. موش های این شهر چند برابر سوراخ های دیوارهاست. و انسانها شبیه موش هایی با لباس مبدل.
هر دو باهم سوختن شمع را نگاه میکینیم…بدون هیچ حرفی برای گفتن.
چرا ساکت شده ای؟ مرا به آغوش بکش و در گوشم نجوا کن که از تاریکی نمی ترسم.
بگو از روشنایی کوچه میترسی…بگو از صدای پای موشهای آدم خوار نفرت داری…
بگو…!
بی قراری کن…
بجنگ…
بمیر و حاضر نشو چراغ های کذایی روشن شوند…
فریاد میکنم… اما تو لال شده ای..
دوباره میگویم… وقت تنگ است.
شهر که روشن شود چشم همه را کور خواهد کرد.
همانطور که دلهایمان را کور کرده است.
زیر لب زمزمه میکنی… امیدوارانه لبخند میزنم، اما تو ساکت شدی!
سرت داد میزنم.بلند بگو احمق…! مگر تو نبودی که میخواستی همه چیز را عوض کنی.
وعده هایت فراموشت شده؟الان وقتش است. پالتوی خود را بپوش و حرکت کن . بدان من هستم و خواهم بود. با هم تمامی شهر را سمپاشی میکنیم.
تمامی دکل های برق را به آتش میکشیم و به آغوش میکشمت و فریاد میزنم دوستت دارم… و آن موقع همیشه در کنار همیم.
تو اما با نیشخندی مرا از خود پس می زنی و میگویی برو!
برق می آید و با روشن شدن لامپ دیگر چشمهایت پیدا نیست.
و میفهمم که تو سرابی بیش نبودی…
آزادی
…
فردای اون روز که رفتی کنار دکه روزنامه فروشی عکس زن هنرپیشه معروف فیلمی رو که با هم دیدیم ، دیدم.
دیدم و دیدیم که چطور خیانت کرد … حالا اون عکسش رو جلد مجله چاپ شده؟؟؟
یعنی میشه؟ پاداش خیانتش بود یا فریبکار و ….گری؟
- آقا میشه این مجله رو به من بدید؟
- چرا نمیشه گل پسر شما جون بخواه!
-چقدر تقدیم کنم؟
-2500 تومن
دست کردم تو جیب راستم یه هزاری مچاله شده به من سلام کرد. تو جیب چپ فقط تونستم650 تومن پیدا کنم با یه بسته سیگار کاسپین.
نومیدانه به فروشنده نگاه کردم و گفتم ببخشید، شرمندم . میشه من هزارو پونصد تومن بدم بقیه اش رو فردا بیارم.
- نه نمیشه . حساب نداریم.
نمیدونم از نگاه تلخ من بود که از دور صدام زد بیا بگیر فردا پولشو بیار یا یاد تاروفه مزخرفش افتاد!
به هر حال پیر مرد فرصتش رو از دست داده بود، چون من پوست کلفت تر از این حرفا بودم که برگردم.
توی اون حال و هوا فقط یه نخ سیگار میتونست منو چند لحظه ای آروم کنه.
-آقا ببخشید آتیش دارید؟
- آخه پسر خوشگلی و خوش تیپی مثل تو حیف نیست سیگار بکشه؟
- بگو ندارم مرد مومن این حرفا چیه؟ امر به معروف کردی.آفرین . خدا ازت راضی باشه!
- نه تو جای پسرمی از روی دلسوزی گفتم.
وای چقدر لذت بخش بود که الان من هیکل آرنولد رو داشتم و عقده ام رو روی این مرد خالی میکردم .
چقدر جالبه که همه دلسوزن تو این جا و حتی مردی که تا حالا ندیدیش واسش مهمی اما به محض اینکه یکم احساس خطر کردن تو میشی دشمن سر سختشون. کافیه تو صف نونوایی آرد یارانه ای یا حلیم محمود احساس کنن از شما زودتر اومدن چنان فحش و فحش کشی میکنند که صد تا کش ازین طرف صف و صد تا کش از ضلع شمال غربی و جنوبی نثارت میکنن.
اینقدر دوست داشتم وقتی دستم تو دست دخترشه اون موقع هم به من میگفت خوشگل و خوشتیپ؟
وقتی این فکر و خیالا با خیانت و از دست دادن یه دوست چند ساله که میخواستیم تازه حلقه بگیریم و بگیم ما چقدر به هم متعهد هستیم قاطی بشه چیزی جز حس نفرت از زندگی به آدم دست نمیده.
نفرت نفرت و قدم های یک مرد و دل های کباب شده بر روی منقل!
- آقا ببخشید میشه بگید این آدرس کجاست؟
یه نگاه به صورت برنزه اش میکنم و بدون این که آدرس رو ببینم میگم مستقیم خانوم مستقیم.
با اخم میگه دست شما درد نکنه ولی لا اقل یه نگاه میکردید.
بلند گفتم اهدنا صراط المستقیم. بعد خندیدم و دیگه برنگشتم ببینم چی بهم میگه. لابد کلی فحش نثارم کرد. واسم مهم نبود!
اگه اون حال رو نداشتم حتما باهاش صحبت میکردم و سعی میکردم شمارمو بگیره، آخه خوشگل بود ذلیل مرده.
یه هفته گذشت اما من یه سال پیرتر شدم. دروغ گفتم اصلا پیر نشدم فقط دلم شکسته بود و هرکاری میکردم با هیچ چسبی نمیچسبید، حتی اگه بر هم میگشت.
بیرون زدم انگار همه چیز عوض شده بود! آدما همه حیوون و خیانتکار بودن و منم مدام حس یه درازگوش رو داشتم که از من سواری گرفته شده.دیگه نمیخواستم سواری بدم…چرا من سواری نکنم؟ مگه من چمه؟
یک سال بعد: سوارکار
سه سال بعد : سوارکار ماهر
5 سال بعد : سوارکار کار کشته
10 سال بعد : نعل اسب
و این است پستی انسان
آه… ای بالش من
هم آغوش شب های تنهایی
تک ستاره شب های تاریکی
هرشب سر به بالینت میگذارم و آسوده میخوابم
وای.. که چه مظلومی
دریغ از آه و ناله ای به خاطر وزن سنگینم
از روزی که پدر بزرگ خسته ام سرش را روی سینه ات گذاشت
میترسم…
میترسم که حاکم شرع تو را به جرم زنای محصنه سنگسار کند
سلام.
بی مقدمه میگم که میدونم الان این وبلاگ مخاطبی نداره و این پست رو کسی نمیبینه .
این اولین یاد داشت رو برای بعد ها نوشتم که همه بدونن ما از کجا شروع کردیم.حرفهای زیادی واسه گفتن داریم، چون مطلبی از جایی کپی نمیشه و مستقل عمل میکنیم.
همش گفتم ما چون دو نفریم که بعد آشنا میشید.
بدرود