بایگانیِ دستهٔ ‘داستان’

برق رفت… به همین سادگی شروع شد آشنایی من و تو. دیگر بوسه های پنهانی در کار نیست. من و تو در کنار هم و تنها… کاش مامور اداره برق هیچ وقت به محله ما نیاید تا سیم های فرسوده را تعمیر کند. نور این شمع کافی است. به قدری که چشمهای گیرایت را ببینم، [...]

خیانت

Posted: 2010/09/08 in اجتماعی, داستان
برچسب‌ها:

فردای اون روز که رفتی کنار دکه روزنامه  فروشی عکس زن هنرپیشه معروف فیلمی رو که با هم دیدیم ، دیدم. دیدم و دیدیم که چطور خیانت کرد … حالا اون عکسش رو جلد مجله چاپ شده؟؟؟ یعنی میشه؟ پاداش خیانتش بود یا فریبکار و ….گری؟ – آقا میشه این مجله رو به من بدید؟ [...]