اطلاعیه آخر

منتشرشده: 2012/03/01 در فرهنگی

این وبلاگ دیگر به روز نخواهد شد.

 

Advertisements

29 اسفند 1389

منتشرشده: 2011/03/20 در استاتوس

شوروم بزه هوایأ
میرم تی او نگاهأ

ترجمه فارسی:
مه گرفته است
برای آن نگاهت میمیرم

1 اسفند 1389

منتشرشده: 2011/03/10 در استاتوس

خسته از مشغله های تنهایی

پ ن:

به زودی برمیگردم و یه سر و سامونی به این وبلاگ میدم…کماکان هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

1 بهمن 1389

منتشرشده: 2011/01/24 در استاتوس

ساعت های بی دقیقه

دقیقه های بی ثانیه

ثانیه های بی تو

 

چشمک

منتشرشده: 2010/10/23 در متفرقه
برچسب‌ها:, ,

چشمک میزنه…

وای که چه لحظه دلنشینیه….

ستاره نیست…دختر نیست… زندگی نیست…این گوشی منه که با چشمک زدنش فریاد میزنه که پیام دارم.

با شوق و ذوق بی پایان به موبایل هجوم میبرم!

آره..خودش گفته بود منتظر اس ام اس من باش.

– آهنگ پیشواز ما ساندیس خوریم به مناسبت افتضاح کارخونه ساندیس سازی!

1 مهر 1389

منتشرشده: 2010/09/24 در متفرقه, استاتوس
برچسب‌ها:, ,

دوست داشتن یه بازی بچه گونست

مثل لی لی !

وقتی پات به خط میخوره ناراحت میشی

من ترجیح میدم هیچ وقت بازی نکنم تا پام به خط نخوره

من طاقت ندارم دیگه ببازم…

خاموشی

منتشرشده: 2010/09/16 در اجتماعی, داستان
برچسب‌ها:, ,

برق رفت…

به همین سادگی شروع شد آشنایی من و تو.

دیگر بوسه های پنهانی در کار نیست. من و تو در کنار هم و تنها… کاش مامور اداره برق هیچ وقت به محله ما نیاید تا سیم های فرسوده را تعمیر کند.

نور این شمع کافی است.

به قدری که چشمهای گیرایت را ببینم، چشمایی که همیشه ترس داشتم با لذت و تمام وجود به آن خیره شوم.

آخر میدانی…خبر چین زیاد است. موش های این شهر چند برابر سوراخ های دیوارهاست. و انسانها شبیه موش هایی با لباس مبدل.

هر دو باهم سوختن شمع را نگاه میکینیم…بدون هیچ حرفی برای گفتن.

چرا ساکت شده ای؟ مرا به آغوش بکش و در گوشم نجوا کن که از تاریکی نمی ترسم.

بگو از روشنایی کوچه میترسی…بگو از صدای پای موشهای آدم خوار نفرت داری…

بگو…!

بی قراری کن…

بجنگ…

بمیر و حاضر نشو چراغ های کذایی روشن شوند…

فریاد میکنم… اما تو لال شده ای..

دوباره میگویم… وقت تنگ است.

شهر که روشن شود چشم همه را کور خواهد کرد.

همانطور که دلهایمان را کور کرده است.

زیر لب زمزمه میکنی… امیدوارانه لبخند میزنم، اما تو ساکت شدی!

سرت داد میزنم.بلند بگو احمق…! مگر تو نبودی که میخواستی همه چیز را عوض کنی.

وعده هایت فراموشت شده؟الان وقتش است. پالتوی خود را بپوش و حرکت کن . بدان من هستم و خواهم بود. با هم تمامی شهر را سمپاشی میکنیم.

تمامی دکل های برق را به آتش میکشیم و به آغوش میکشمت و فریاد میزنم دوستت دارم… و آن موقع همیشه در کنار همیم.

تو اما با نیشخندی مرا از خود پس می زنی و میگویی برو!

برق می آید و با روشن شدن لامپ دیگر چشمهایت پیدا نیست.

و میفهمم که تو سرابی بیش نبودی…

آزادی